حكيم زجاجى

565

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه داند كه فردا چه آيد پديد * بياريد اى نامداران نبيد 110 چو زاو ميزبان اين سخن‌ها شنيد * به كام اندرون كرد يك من نبيد بخورد و به نزديك عاصم نهاد * سرش رفت از آن باده خوردن به باد چو زآن‌سان شرابى درانداختند * دماغ از خرد باز پرداختند خرد در هزيمت برفت از شراب * فتادند از پاى يكسر خراب چو گشتند از بادهء ناب مست * فلك دست آن زشت‌كيشان ببست 115 محمد برآورد شمشير تيز * در آن كافران رفت دل پرستيز سر جمله ببريد و برهم نهاد * دل ريش را مرد مرهم نهاد به هم رفت در بزم خون و شراب * ز مى مىشود مست جان‌ها خراب بسا سر كه از باده شد پى سپر * بسا تن كه بنهاد بر باده سر بسا شير كز باده روباه گشت * بسا كوه كز مى كم از كاه گشت 120 بسى شاه را مستى و خواب كشت * معاويه را بادهء ناب كشت مى ناب ، خون است ، خون مىخورند * كسانى كه اين مى فزون مىخورند يقين دان كه مى خون ايشان خورد * مباد آن‌كه باده بر ايشان خورد كسى كاو خورد باده بىخويشتن * بود بر ره افتاده بىخويشتن مخور باده چندان‌كه بى خود شوى * كه گر نيك عالم بوى بد شوى 125 بسا سر كه از باده بر باد شد * ميان خرابى ، كه آباد شد بسى خويش كز باده بيگانه گشت * چه عاقل كزاين باده ديوانه گشت تو را باده مىدارد از كار باز * مخور باده و نرد عشرت مباز اگر سرفراز است ، اگر زيردست * نيايد از او كار چون گشت مست بود خفته و مست با مرده راست * خنك او كه از خواب و مستى جداست 130 تو آن خور كه بفزايدت عقل و هوش * سوى بيخودى تا توانى مكوش چراغ دل مؤمنان است مرد * ز نزديك مى بنده را دور كرد مرا سوى عقل و خرد ره نمود * بر اين ره دليل من آن مرد بود ز دوزخ مرا برد سوى بهشت * دماغم از او يافت بوى بهشت مرا تربيت كرد آن نامدار * شدم بر سمند سعادت سوار 135 خدايا تو او را نگه‌دار باش * بر او بر نثار سعادت تو پاش